شعر هرمان وطمانی
روان
پیرهن سیاه کُردی بر تن و
تنها در میان مردمان گریان، رقصید
نو عروس سالهای خشم و استبداد و تهدید
من، روانم بر دستانشان...
پیچیده در بیرق ولی
روانم سالیان درازیست، درآن جاریست
نوعروس سالهای دوریام!
آمده ام...
با همان جلوه... همان نشان
اگرچه
پیرهن سیاه کُردیات بر تن و
گیسوان سپیدت خاکیست.
+ نوشته شده در ساعت توسط ...
|
ههرمان وهتمانی له دایکبووی