روژ حلبچه‌ای

ترجمه‌: هرمان وطمانی

 

بال هایی که در اندیشه پرواز نمی کنند


4zfdzgduxyyzp5nar41.jpg


1

برآنم از یادت ببرم
ولی هرگاه تویی دگر بشناسم
استخوان های خیالم
شاخ و برگ نفس هایم
سردردی ناله هایم
همه و همه
باز می آیند به سوی تو...!

2

سواحل ترک نمی گویند رودبار را
سراغ ندارند در اندیشه هاشان هیچ بالی
برای وزیدن
چون همیشه تشنگانند.

3

یادبود مثل میراثمان است
در اندیشه‌مان بال نمی گیرد...
ماه در برکه آواز سر می دهد و
روانه می شود در چشمان من و تو،
در واپسین نفسهایش
گلدان سفالی تابوت گل ها می شود و
حسرتی برای من و تو
قاصدک بر قایق باد ذکر می کند و
مایه‌ی تحیر من و تو
شمعی شب در آغوش می کشد و
آب شدن عمر
میراث من و تو.

4

پرواز در زندان رویایست شیرین
اما چون شکستن در بال ها روییدن گرفت
جرأت یک جفت کفش،
در کجاست برای پرواز...!

5

در دل درختان برکه ها جاریست
اما مدام چشم انتظارند آنان
آویزان درختان شوند.

6

گورستان جائیست چون آخر سفر آبادی
نه مشاور املاک و
نه آموزشگاه رانندگی و
نه نمایشگاه مدرن و
نه بازار زرگریست
نه اندیشه دو بال و
نه مین گذاری آسمان با صدای گنجشککان
گورستان نمی شناسد اینان را
که گورستان آبادییست سراپا در خواب.

7

اسیران و زندانیان همه محکومند
آن سوی درگاه و پنجره بمانید
پاسبانان همه محکومند
ز یاد نبرید چیزی را فقط
قفل و کلیدی خسته را

8

زن اگر مهربان باشد با سنگ
سنگ خانه‌اش شود
با چشم درخت یاری گزیند اما
درخت راهش می شود
اگر با چشمه هم زبان باشد
چشمه آینه‌اش شود
هم وطن باد باشد اگر
باد می شود چم و خم پیراهنش
یاد بگیرد پرواز با آتش
 
آتش شود منزگاه ابدیش!

9

این عشق است که پرواز نمی کند در اندیشه...
پله‌ی نردبانی ندارد برای صعود
شاخه‌ی درختی ندارد برای آویزان شدن
عشق چه ترسی دارد؟
اگر پله‌ی نردبان و شاخه‌ی درخت و
بال جاده بود
اگر عشق دارنده‌ی اینها باشد
عشق یعنی پایان...

10

وداع با تو
بالیست که در اندیشه‌ام پرواز نمی کند
بلند شود قد و قامتش مثل دیواری و
نیابد پایان
پیاده‌روی درختی گیس بلند است
که هرگز نرسد به مقصد
 
قصه‌ی ساعتی زیرک است
که بێ خواب است و خاموش نمی شود.

11

باران بالیست در خیالم بی آسمان
چونان مردی می دود
به دنبالم
گاز می گیرد گیسوانم را
و قلقلک می دهد پیراهنم را
پوستم را پستانک می کند
وای چقدر بچه است باران
نگرانم بسیار که بهانه گیرد و
طوفان به پا کند
غرق کند دلم را... وای چه شبیه مرد است باران

12

در عمق کدر تاریکی
تپش دل خورشید
در عمق جویبار آسمان
نسیم مرغزار
در عمق شکافی
بافتن تراکم دید
در عمق قلب من هم
تپش قلب تو و ترجمان بال و
غم های آبکی شعرستان

13

جا می مانند همه‌ی بازی ها
"خانوم بازی" با خاتون کوچولویش
"دست به دیوار" با قهقهه
تاب بازی بر قلب درخت و
"قایموشک" با قایم کردن کوچه
جا می مانند همه‌ی بازی ها
کودک هم آن بال هایست که پرواز نمی کند در اندیشه

14

چون خاکستری را می خوانم
ماجرایش، همه‌ی بالهایست
که پرواز نمی کنند در اندیشه
بال کبوتری با مهر گلوله
خون درخت اناری با بازیهای تبر
عطر گلی در زندان شیشه
چهچهه بلبل از زه کمان

15

زنجیر پرنده‌ایست زیبا
که پرواز نمی کند
جیک جیک می کند در گلو
زنجیر اندیشه‌ی جلادیست تهی از پرواز
خفه می کند دست و پا را